تبليغاتX
دلتنگی های یک خبرنگار خانه دار
البرز دو ساله شد . چقدر زود از اون بچه کوچکی که بود فاصله گرفت . دارد حرف می زند . دارد سعی می کند که حرف بزند. به کارتون دیدن علاقمند شده است و من تقریبا روزی صد بار با او کارتون می بینم. این هم روزگاری است . لذت های خاص خودش را دارد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 22:44  توسط مریم طاهری مجد | 
سرانجام انتظارم از بابت چاپ دو کتابم به آخر رسید.کتاب"هفت پیکر "نظامی را که شامل هفت داستان کوتاه فوق العاده جذاب بود به تشویق استادم عبدالمحد آیتی به نثر بازگرداندم . امیر خسرو دهلوی نیز شاعر پارسی گوی هندی است که  به نظامی ارادت خاص داشت و خمسه ای در جواب خمسۀ نظامی سروده بود، " هشت بهشت" در جواب" هفت پیکر "این مجوعه بود  که این کتاب رانیز به نثر بازگرداندم ودر مجموع شد دو کتاب به نام های " قصۀ گند های رنگین " و " زیر گنبد هفت رنگ " که نشر قطره آن را منتشر کرد .

 هر دو کتاب با مقدمه استاد آیتی همراه است و ای دریغ که کتاب را وقتی برایشان  بردم که در تخت بیمارستان مهر بستری بودند . اما  ذوق ذاتی که دارند باعث شد که  کسالت مانع از بروز مهرشان نگردد و با دیدن کتاب خوشحالیشان را عیان کردند و مرا دلگرم کردند .

گفتند که کتاب همانی شده که انتظارش را داشته است و همانجا پیشنهاد کردند که این روش بازنویسی شاهکارهای ادبی را ادامه دهم . 

این دو کتاب را دوست دارم از این رو که شایداتفاقی باشد که نسل جوان ما که کمتر حوصلۀ خواندن کتاب های کهن مان را دارد بر سر شوق بیاید و با خواندن این دو مجموعه مایل به قرائت کل آثار بشود . دریغم می آید که ناممان را ایرانی می گذرایم اما از خواندن خمسۀ نظامی شانه خالی می کنیم .

نطامی استاد داستان سرایی است . داستانهایی که در هفت پیکر به رشتۀ نظم آورده است هر کدام کلاس درسی برای داستان نویسان جوان است .  گره افکنی و گره گشایی  ایجاز توصیف فضا شخصیت پردازی ووو ضمن آن که حال وهوای داستان های قدیمی با زبانی فاخر را می توان در این کتاب به راحتی مشاهده کرد .

امیر خسرو دهلوی نیز که در هند می زیست هشت بهشت را به تقلید هفت پیکر سرود  خود استادی است . از ویژگی داستان های وی آن است که رد داستانهای جذاب هندی را می توان در آن مشاهده کرد .

به راستی که شانس بزرگی نصیب من شد که به تشویق استاد آیتی مشتاق به دوباره خوانی این دو کتاب ارزشمند شدم . از خداوند طول عمرشان را خواستارم و امیدورام خوانندگان نظرشان را در مورد این دو کتاب بیان دارند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:54  توسط مریم طاهری مجد | 
آن همه رنگ کجا رفت؟

انگار که رنگ تنها به کودکی تعلق داشت . وقتی جلوی صفحه تلویزیون رنگی نشستم چمن و درخت و گل و خورشید را گویی برای بار اول بود که  چنین رنگی می دیدم .

مدتها بود که خانه ها یک یک پر از تلویزیون رنگی می شد و در خانه ما هم زمزمه این خرید به گوش می رسید  . اما گویی آن روزها مثل امروز نبود که تا تصمیم می گیری انگار که صد دست نامریی گریبانت را می گیرد که چرا معطل هستی . یاالله دارد دیر می شود از دیگران عقب افتاده ای بدو برو و بخر . چند صباحی گذشت و پدر که همیشه به فکر شاد کردن ما بود این قول را می داد که اگر بچه های  خوبی باشیم حتما تلویزیون رنگی می خرم . از آنهایی که برای رفتن به شبکه دیگر فقط کافی است که انگشتمان را روی دکمه بگذاریم . دیگر نیازی نیست که پیچی صدا دار ، بزرگ و سخت را بپیچانیم. جعبه بزرگ تلویزیون رنگی انگار که بهشت روی زمین  بود بالاخره به خانه مان آمد . دو سه نفری زیرش را گرفتند و گذاشتنش روی میز چوبی . بالاخره یک روز صبر طولانی پدر سرآمد از سر کار مرخصی گرفته بود و رفته بود یک تلویزیون پارس گرفته بود و بی خبر به خانه آمد . من و برادرم تکلیف مدرسه را رها کردیم و گرد این دستگاهی که دنیا را رنگی به ما نشان می داد ایستادیم و من مثل همیشه که هیجان زده می شدم روی انگشتان پا ایستاده بودم تا این که دستگاه روشن شد .

حالا آن همه رنگ کجا رفت ؟ حالا حتی صفحه گیم دستی کودکم رنگی است . خرگوشش سفید است . چمنش سبز است .  خورشیدش زرد است و ابرهای چاقش سپید. اسباب بازی اش آهنگین است و همه رنگها را در هاله ای از نوای خوش به ببینده نشان می دهد  . وقتی خرگوش هویج می خورد ملودی خوشحال کننده می نوازد و قتی هویجش غیب می شود ملودی اش غمناک می شود . همه جا رنگ است اما چرا دیگر چیزی در من به جوش نمی آیم تا روی انگشتان پا بایستم؟این نتیجه بزرگسالی است؟ این که جلوی دستگاه پت و بهن تلویزیون بسیار رنگی با هزار امتیاز بالای کیفیت وضوح و صدا   بنشینی به فکر گذشته های دور بروی یعنی که واقعا بزرگسال شده ام ؟ انگار که واقعا بزرگ شده ام که دوست دارم دائم به فکر روزهایی باشم که همه ذوقم این بود  از مدرسه به خانه برسم نوبت برنامه کودک برسد و با امیر برادرم بخوابیم جلوی تلویزیون و مشتاقانه به صفحه ای خیره شویم که ماه و خورشید و چمن و درخت را رنگی نشان می داد . هرچند کمرنگ هرچند کوتاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:54  توسط مریم طاهری مجد | 

 

ماروپله

تاس سیاه را کف دستش چرخاند و انداخت روی میز شش ! مهره زرد  را برداشت و شش خانه رفت بالا . اول نردبان ایستاده بودکه می توانست تا خانه بیست و شش بالا برود . من هم تاس انداختم . یک ! و یک خانه رفتم جلو . گفتم بنفشه یادت می آد وقتی بچه بودیم صفحه منچ یک در میان تصویر یک دختر و پسر داشت که یکی داشت طناب بازی می کرد یکی داشت کتاب می خواد و آن دیگری هم لی لی بازی می کرد؟

تارهای نازک و طلایی مویش را با ناخن های بلندی که لاک زرد زده بود پس زد . نه چیزی یادم نمی آد . هرچی به ذهنم می رسه مال تقریبا شش هفت سالگی به بعد است.

تاس باز روی میز افتاد . سه ! مهره زرد بنفشه سه خانه رفت جلو که از روی بدن یک مار خوش خط و خال آبی هم گذشت. مهره قرمز من همچنان روی خانه یک بود . تاس انداختم  و شش خانه رفتم جلو . پایه ی نردبان را رد کردم و دیدم حالا حالا هم به نردبانی بر نمی خورم و باید صبر می کردم تا خانه به خانه بالا بروم . دیگر نمی توانستم یک باره به جایگاه بنفشه برسم . سرم را بالا گرفتم . بنفشه با دقت به صفحه بازی نگاه می کرد. همیشه تو زندگی من همه چیز دیر اتفاق می افته اما فکر کنم به موقع . بنفشه سرش را تکان داد و از روی مار سبز رنگ دوم هم با شش حرکت خرامید و دور شد . مار دور تنه یک تنه سبز درخت چمبره زده بود . او رفت به خانه سی و دو   و من خانه هفت بودم .

خیالش راحت شد که به زودی می تواند یک نردبان دیگر را به دست بیاورد . پا روی پله اولش بگذارد و به خوشی تمام به خانه ای بر فراز خانه های دیگر صعود کند. همان طور که تاس را کف دستش می چرخاند گفت:موهام خوب شد؟ خودم که زیاد راضی نیستم فکر می کنم موهای سفیدم رو خوب نگرفته . گفتم : آره خیلی بهت می آد . وقتی  از پشت تلفن گفتی موهات را هایلات روشن کردی فکر می کردم نباید بهت بیاد . یعنی می ترسیدم سنت را بیشتر نشان بده اما وقتی دیدمت فهمیدم که اشتباه می کردم انگار نه انگار که سی و دو ساله ای . کمتر از سنت هم شدی . لبخند زدیم . خانه هفت را با شماره ی یازده عوض کردم . چهار آورده بودم . بنفشه سی و دو را هم با چهار خانه رفت جلو شد سی وشش و من یک آوردم و شدم دوازده. سینه یک مار قرمز تو خانه ام بود . انگار که یک قورباغه یا موش گنده ای را قورت داده باشد .

 چند ساله  که ازدواج کردی؟ هفت هشت سالی می شه . تاس را داد به من . مهم نیست کی ازدواج می کنی مهم اینه که با کی ازدواج می کنی .

حق داشت و با آرامش بیشتری پله ها را دانه دانه بالا رفتم. انگار باید که تمام خانه ها را با طمانینه رد می کردم . نمی شد که دامن نردبانی را بگیرم و یک دفعه ترقی کنم. بنفشه اما مارها را رد می کرد و به چابکی از تن چوبی نردبان ها بالا می رفت  و خانه های بیشتری را ساکن می شد.

 

بنفشه پرسید ساعت چنده ؟  داره نزدیک هفت می شه . دلت واسه پسرت شور افتاده ؟   آره . باز تاس انداخت . می ترسم به درس و مشقش نرسه خیلی سربه هوا شده . اما هوشش خوبه . حالا که کلاس اوله تا بعدش ببینم چی می شه . تو نمی خوای بچه دار شی؟

چرا بدم نمی آد اما هنوز یک سال نشده که ازدواج کردیم . خیلی زوده . اما سنت چی ؟ تا سی و پنج چهار سال دیگه مونده . تا اون وقت هم خدا بزرگه . آره شاید اصلا یک دفعه دیدی ... جیغ کشید . دستش را گذاشت روی دهنش . وای خدای من مار! و خانه ها را برای اطمینان بیشتر با انگشت های کشیده اش شمرد . نفسی از سر رضایت کشید که : نه خدا رو شکر مار رو رد کردم .

خانه هفدهم بودم و بنفشه سی و نه را هم داشت بالا می رفت . سرش را بالا آورد تاس را روی میز غلطاند . اخم هایش را در هم کشید . چیه ؟ مشکلی داری ؟ نه مهم نیست . اما راستش را بخوای خسته شدم . باز اثاث کشی . این پنجمین خانه است که تو این  چند سال داریم ترکش می کنیم . همه وسایلم داغون شده    و یک دفعه رو تن لیز یک مار نشست و از خانه شصت و چهار به چهل و چهار نزول کرد .

نگاهش کردم . درهم و پیر بود . انگار نه انگار که مدت ها جوان مانده بود و می توانست خود را به جای یک دختر بیست ساله جا بزند .

می توانستم به راحتی موهای سفیدی را که از ریشه شقیقه هایش روییده بود ببینم. گفتم بنفشه خانه ما کوچک است اما می توانی تا وقتی که مشکل خونه داری پیش ما بمونی . دختر من هم که عاشق خاله بنفشه اش هست .تو چشم های سبز خوش رنگش نم اشک نشسته بود که باز تاس را انداخت . خیلی مسخره است تو پنجاه سالگی هنوز یک وجب زمین نداریم که توش برم کپه مرگ بذارم این قدر چک بی محل کشید که مجبور شدیم زمینمون رو بفروشیم .

به پشتی مبل تکیه داد و سرش را بالا گرفت . خسته بودیم . مهره هایمان روی صفحه مار پله دو تا خیمه زرد و قرمز بودند . مارها با دهان باز منتظر عدد تاس بودند که ما را به کامشان بفرستند . ترجیح می دادم به صفحه ی بازی نگاه نکنم . بنفشه همچنان چشم به سقف داشت . گفتم : این  چه حرفیه که می زنی . خب روزگاره دیگه یک روز هم تو باید زیر بال و پر منو بگیری و مهره قرمزم را به خانه پنجاه رساندم . بی اختیار تاس را رها کرده بودم رو میز و پنج چاله سفید رو بدنه سیاه تاس پیدا شده بود. بنفشه هم مهره زردش را به آرامی بلند می کرد و خانه به خانه می برد . مرا هم با همان آرامش از رو تخت بلند می کرد به دستشویی می برد . در تمام مدتی که جراحی کرده بودم و همسرم مسافرت بود از من پرستاری کرد . تاس انداختم . دم ماری را که زخمی ام کرده بود و انداخته بود بیست خانه پایین تر گذراندم . همچنان دستم رو  بخیه هام بود . آپاندیسم یک دفعه به درد افتاده بود . گفتم   : بنفشه بازی را ول کن بریم دکتر . دارم از درد می میرم و تا به دکتر رسیدیم خودم را رو تخت جراحی دیدم. بنفشه هراسان و مضطرب نگاهم می کرد . انگار روزهای آخر عمرم هست . با درد لبخند زدم  پرسیدم خونه چندی؟ گفت امشب پیشت می مونم. سرش را از رو صفحه مارپله بلند کرد و گفت: داروهات رو می خوری ؟ گفتم آره شربتش مثل دم ماره از تلخی راستی رابطه ات با عروست چطوره ؟ بهتر نشده ؟ بد نیستیم احترام هم رو داریم . همین ! پسرم رو دوست داشته باشه انگار که منو دوست داره.

راست می گی ! حق با توئه . یک دفعه نگاه کردم دیدم بنفشه رو خانه نود و پنج ایستاده . پیرزن تو که داری به خانه آخر می رسی . دست های  استخوانی اش را بالا گرفت و پنجه هایش را در هوا باز کرد . پنج می خوام و دستش را پایین آورد . آرام پلک می زد  . سرش را با انبوه موهایی سفید پایین انداخت. یادت می آد واسه دو لاخ موی سفید چقدر پول آرایشگاه می دادیم ؟ گفتم : آره و حالا با جوانی دخترم احساس جوانی می کنم. هر کی هم که می بینش یاد جوونی من می افته . بنفشه خانم خداحافظ من به خونه آخر رسیدم . نشنید.

گوش هاش سنگین شده بود . شش آورده بودم که مهره ام را به خانه آخر می رساند . بنفشه آن قدر در بازی خود غرق بود که حواسش به من نبود که پشت سرش با اختلاف یک خانه دارم دنبالش می کنم. قبل از رسیدن به خانه صد بد جوری احساس خستگی و ضعف می کردم . تصمیم گرفته بودم وقتی به خانه آخر رسیدم یک دل سیر بخوابم اما نشد بنفشه بد جور گریه می کرد افتاده بود رو سنگ قبرم و عروسش زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد . خاک قبرستان را از سرلباسش تکاند . عروسش مهربون بود . دوستش داشت. دخترم را هم شوهرش از رو سنگ بلند کرد.شوهرم هم نشسته بود رو یک صندلی چرمی و داشت گریه می کرد. دوستم داشت. بنفشه به خانه ما آمد . نشست پشت میز با دستهایی لرزان تاس را برداشت و انداخت رو میز . چشمش عدد تاس را نمی دید . دست کشید روی میز عینکش را برداشت و زد به چشمش . شش بود . عددی  که دوست داشتم اول بازی می آوردم تا با یک جهش از خانه یک می رسیدم به خانه بیست و شش اما بنفشه حالا منتظر دم خانه آخر و پنج می خواست . گفتم همیشه تاس عددی که می خوای رو بهت نمی ده ! نشنید . تاس را یک بار دیگر انداخت و روی میز دولا شد تا عدد را ببیند . عینک از چشمش به زمین افتاد . تاس را آرام تا نزدیک صورتش بالا آورد . پنج حفره سفید را بین ناخن های تیره و کوتاهش دید . مهره زرد را به سنگینی کوه بلند کرد و روی صفحه مارپله دولا شد . خانه ها را دانه به دانه شمرد یک .... دو ..... سه .... چهار.....پنج . به خانه آخر رسید . سرش را بلند کرد و تا مرا دید خندید .

بازی زود تمام شد . میای یه بار دیگه بازی کنیم ؟

باشه قبول حالا واسه تنوع هم که شده مهره ها عوض تو قرمز من زرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 13:33  توسط مریم طاهری مجد | 
این چند روز تازه فهمیدم که مادر بودن یعنی چی . وقتی که البرز مریض شد . آن وقت بود که فهمیدم هیچ چیز هیچ چیز در دنیا برایم ارزش ندارد اگر فرزندم بیمار باشد . وقتی چشمهای غمگینش را می دیدم دردی به دلم می نشست که احساس می کردم هیچ وقت بیرون نخواهد شد. با مریض شدن او همه کارهای روزانه ام را کنار گذاشتم. کتاب می خواندم . می خواستم راجع به ادبیات کهن مطلب بنویسم . قرار بود که کتابهای معروف ایرانی را از قرن چهار  و  پنج به بعد به نثر داستانی معرفی کنم و در روزنامه چاپ کنم. تاریخ ادبیات دکتر ذبیح الله صفا را از انباری آورده بودم بالا تا مطالعه کنم و بنویسم . در ذهنم قالب نوشتنش را هم مرتب کرده بودم  . حتی نثری که باید می نوشتم را هم انتخاب کرده بودم . قصدم این بود که در کنار این  چند داستان کوتاهی را که به تازگی نوشته بودم  دوباره بخوانم . بلکه بتوان یک مجموعه ای کوچک از کارهایم را چاپ کنم. اما همه چیز تعطیل شد . مثل بادی که می آید و همه چیزهای سبک را با خود به هوا می برد همه برنامه هایم به یک باره تعطیل شد . البرز مریض شد . کتاب های تاریخ ادبیات دکتر صفا همان طور کنار کتابخانه روی هم مانده است . قالب نوشتن از ذهنم رفت . نثرم را گم کردم . دیگر سراغ داستان هایم نرفتم . ناشری زنگ زده بود  و می خواست که در مورد تاریخچه نشر مطلب بنویسم آن را هم کنار گذاشتم . کارم شد این که کنار تخت بچه بشینم و به ساعت نگاه کنم ببینم کی وقت داروهایش می رسد . دکترش می گوید باید کم کم انتظار بهبود داشته باشم . حتی دو سه شب بستری شدن در بیمارستان هم حالش را خوب خوب نکرد. هنوز چشمهایش بیمار است و با دیدن من دردی به دلم می گذارد که وصفش را نمی توانم بکنم. اسباب بازی هایش کناری افتاده . باید خوب خوب بشود تا من زندگی ام را  از سر بگیرم . نوشتن و خواندن را .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 15:9  توسط مریم طاهری مجد | 
چند شب پیش البرز یک ساله شد . یک سال که هم سخت بودهم زیبا . این که شاهد رشد بجه ای باشی که اولین بار که دیدیش چیزی جز گریه بلد نبود و حالا برای جلب توجه تو می رقصد یا خودش را از قصد به زمین می اندازد تا نگاهش کنی خیلی جالب است .

تو این یک سال توانستم  یک رمان بنویسم و یکی از مجموعه های نظامی " خسرو و شیرین " را به نثر برگردانم  . خیلی دشوار بود که هم بچه داری کنم هم نویسندگی . اما تا اینحا که کارم پیش رفته باید ببینم وقتی کتاب هایم چاپ شود استقبال مخاطبان خستگی از تنم به در می آورد یا نه .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:21  توسط مریم طاهری مجد | 
نبوغ در انتخاب هاست

این جمله معروفی است که رابرت دنیرو تو یکی از فیلم هاش گفته . حرف بی نظیریه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:11  توسط مریم طاهری مجد | 

 

 

 

 

ماه پیشونی های من

 

                                                     

  این آفتاب لعنتی را دوست ندارم . خدا کند  زود تر شب بشود وماه را ببینم . اه از دست این مگس ها . کاش یکی بیاد واسه فضولی هم که شده جلوم بایستد  و حرف بزند تا کمی تو صورتم سایه بیفتد .

 آخرین  دفعه یادم نمی آید کی بود که  دست بردم تو آسمان و یک ماه خوشگل کندم. اصلا تقصیر مامانم هست که هی غش می کند و همه جوری نگاهم می کنند انگار همه چیز تقصیر من است . من هیچ کاری نکردم . اگر قبلا می توانستم روی گلیم خودم جابه جا بشوم حالا که این کار هم از من بر نمی آید . همه اش تقصیر آبجی معصومه بود که به دامن مامانم لکه ننگ شد . بعدش هم مامانم هرچی دامنش را شست نتوانست این لکه را پاک کند.

-         داری چی کار می کنی پسر جون ؟ می خوای گلیمت را بکشم آن ور تر ؟

 دیگر به کسی نمی گویم که چه کارهایی بلدم  . بگذار فکر کنند من فقط می توانم تو آفتاب بشینم. دیگر به کسی نمی گویم چند بار از آسمان ماه  کندم . مثل همان هایی که آقا احمدی پای دفتربچه ها می چسباند . هلال ماه نقره ای را از کاغذش می کند . با زبان تر می کردو بعد فوری می چسباندش پای مشق های خوش خط مهدی سلوکی یا حمید محمدی، بچه های درس خوان کلاس، دفتر هایشان را که ورق می زدی کلی ماه و ستاره ی رنگی برق می زد . مثل شبهای تابستان که من را کنار آبجی معصومه می خواباندند و او مثل یک پرستار از من مراقبت می کرد . آن شب ها تنها آبجی معصومه می فهمید چی می گم . با دستهای نرمش ماهیچه های خسته ام را ورزش می داد و بهش می گفتم چقدر دلم ماه و ستاره رنگی می خواهد که بچسبانم پای مشق هایم ،  چشم هاش را می بست ،باز می کرد  بعد ابرو بالا می انداخت و  می گفت به دلم افتاد فردا شب این موقع یک ماه زرشکی براق پای دفتر مشقت می بینم .

از حاج ولی ماه و ستاره می خرید . اوایل یواشکی می چسباندشان پای مشق های بد خطم  و می گفت آقا احمدی آمده دم خانه و گفته خیلی خوش خط شده ام و یادش رفته که ماه بچسباند . ماه چسبونکی را نشانم می داد و می گفت این را به من داد تا بزنم تو دفترت . اما وقتی بهش گفتم بچه ها فهمیدند ومسخره ام می کنند ،دست از این کارش کشید و رفت سراغ آقا احمدی .

آبجی هر وقت به مدرسه  می آمد یکی از مشکل های من حل می شد . یک بار که آمد و باعث شد دیگر فلک نشوم . از بس که به خاطر دست خط بدم چوب خورده بودم داشتم می مردم . آبجی رفت و کلی داد و فریاد کرد .می دانستم  صورتش سرخ شده و به معلممان گفت که من دارم کم کم فلج می شوم و ماهیچه هایم مثل بستنی که جلوی آفتاب بگذارند دارد آب می شود . اما هیچ وقت نتوانست دل آقای احمدی را راضی کند تا یک دانه ماه بچسباند پای مشق هام .شنیدم  آقا احمدی  با صدایی که انگار آبجی هم یکی از بچه ها ست گفته بود کلاس هر کی هرکی نیست خانم که  پای هر مشق خرچنگ قورباغه ای ماه و ستاره بچسبانم . می گفت این طوری ارزش کار بچه های مرتب و درس خوان از بین می رود.

خواهرم عصبانی شده بود و در دفتر را محکم بسته بود . از پشت شیشه بخار گرفته کلاس  دیدمش  که به سطل حلبی کنار حیاط لگد زد و آن را غر کرد .

-         مامانت کی می آد خونه ؟ ناهار خوردی ؟

از آن به بعد بود که اوایل خواب هلال های چسبونکی ماه را می دیدم و بعد کم کم دیدم تو بیداری هم می توانم هر وقت دوست داشتم دست ببرم  تو آسمان و ماه و ستاره بکنم. آبجی یادم داده بود که چطور می شود به خواب ها شکل واقعی داد. یک هلال نقره ای شبیه ماه تو قصه های آبجی هست که روی پیشانی دختر خوب می درخشید .  کپی همان ماه قشنگ آسمان هم هست. همانی که که شبها آنقدر نگاهش می کنم تا اشکم از گوشه چشمم سرازیر بشود و برود توی گوشم . آن وقت ها آبجی را صدا می کردم و می گفتم تو گوشم را خشک کند .او بیدار می شد . خیلی زود از خواب بیدار می شد با یک بار صدا کردن . پا می شد و می گفت چرا نخوابیدی؟ ماه نگاه می کردم . به جای این که مثل مامانم ، مثل همه  دعوام کند بلند می شد و رو ساعدش تکیه می داد ، موهام را نوازش می کرد و  می گفت این بار چه رنگی پیدا کردی ؟ می گفتم زرشکی.  نه، نقره ای . از همان هایی که خان جون تا تو آسمان می دیدش صلوات می فرستاد و به انگشتر عقیقش نگاه می کرد. می خندید و می گفت آفرین پسر خوب .

- اوا چرا همچین می کنی ؟ چرا از رو گلیمت اومدی رو زمین؟ لجباز !

 همه جوری نگاهم می کنند انگار همه چیز تقصیر من است . از همان روزهای اول که زمین می خوردم به من می گفتند دست و پا چلفتی و بعد که یواش یواش دستخطم بد شد و نتوانستم مداد را خوب تو دستم بگیرم گفتند معلمت حق داره که فلکت می کنه این چه وضع نوشتنه .مادرم  حرف کسی را جز همسایه ها قبول ندارد. می گوید دکتر ها واسه خودشان یک چیزی می گویند خواهرت هم ساده دل است و باور می کند اما کم کم که مریضی ام جدی شد و حرف آبجی و دکتر ها را قبول کرد اوایل کارش شده بود این که می نشست جلوی من و گریه می کرد. می گفت کولت می کنم می برمت مدرسه ،می برمت فیزیوتراپی از خواهرم یاد گرفته بود که بگوید نمی گذارم از جامعه عقب بیفتی . اما چون به حرفی که می زد به قول آبجی معصومه اعتقاد نداشت  هیچ وقت از این کارها نکرد. دوست داشت روی یک تکه گلیم دست و پام را آفتاب بدهم و خودش برود دنبال بدبختی هاش . من هم اگر کسی  ازم می پرسید داری  چی کار می کنی می گفتم از آسمون ماه می کنم ، ستاره می کنم ، هر رنگی که دلم بخواد. همه می رفتند به مادرم می گفتند و او هم یادش می افتاد که مرا ببرد امامزاده یحیی. قبلا شب های جمعه می رفتیم اما حالا زود به زود می رویم . هر وقت که دلش بگیرد یا فکر کند که دارم خل می شوم . آنجا مادرم بدجوری گریه و زاری راه می اندازد ، حالش بهم می خورد و ولو می شود روی زمین . چادرش یک طرف می افتد و زنها می ریزند دورش . یکی شق شق می زند تو صورتش و آن یکی سر شانه هاش را می مالد . دانه های درشت عرق که روی صورتش می نشیند قیافه اش را مثل یک دفتر مشق پر از ستاره می کند که ماه ندارد . من هم که به قول همه مثل یک تکه گوشت قربانی افتاده ام پای ضریح دست می برم و از تو آسمان یک ماه  گنده نقره ای  می کنم ومی چسبانم روی پیشانی مادرم . می شود ماه پیشونی صورت دفتر مشقی و خنده ام می گیرد .زنهایی که مادرم بهشان می گوید آبجی نگاهم می کنند یعنی خل شده ام . من که خوب می دانم مادرم به خاطر آبجی معصومه است که این قدر غش می کند . از روزی که از خانه رفت و دیگر نیامد و به دامن مامانم لکه ننگ شد وضع این شکلی شد . اما کسی  حرفم را باور نمی کند .همه که آبجی نمی شوند تا  هر شب یک ماه بچسبانم روی پیشانی اش .این روزها مادرم از بی کسی به حرف هام گوش می دهد اما باور نمی کند.  اما همین ماه پیشونی با آن یکی ماه پیشونی دیگر سر من کلی دعوا کرد . آبجی سر مامان داد می زد تو باعث این همه بدبختی بچه شدی . اگر از اول به فکر درمانش بودی کار به این جا نمی رسید و مادرم گریه می کرد و دستهای زخمی اش را نشان می داد اینهاش این دستهای خالی من چقدر برم کلفتی ؟ بعد دامنش را که هنوز بهش لکه ننگ نیفتاده بود را می کشید روی پنجه پاش و مثل آخرین باری که به بابا مواد نرسید و مرد  تو خودش لوله می شد . خواهرم هم بیشتر عصبانی می شد و می گفت  کسی نمی خواد زحمت تو رو نبینه اما قبول کن که اگه از اول به جای غصه و نذر و نیاز بچه را می بردی دکتر کار به این جا نمی کشید .  مادرم وقتی ناچار می شد و کم می آورد می گفت تقصیر من چیه قسمت این بود. آبجی هم داغ می کرد و می گفت  یعنی چی قسمت این بود!  پس حساب علم چی می شه ؟مگه دکتر ها از اول بهت نگفتن این بچه داره فلج می شه ؟ مادر می گفت من چه می دانم گور بابای علم . من هم فکر می کردم علم یک آقای قد بلند با کت و شلوار سورمه ای است که همیشه بوی عطر می دهد و بالاخره یک روزی می آید خواستگاری خواهرم . چون می دیدم که همه دختر های هم سن و سال او شوهر می کنند. خواهرم هر چی بیشتر می گذشت با مادرم سر هر چی دعوایش می شد . همیشه دستش کتاب بود و  از کارهای مامانم بدش می آمد. دیگر خیلی وقت بود که با هم یا حرف نمی زدند یا دعوا می کردند . من هم کم کم حالم بد می شد و تنها دو تا ماه رنگی رو پیشانی هاشان می دیدم که می درخشید . بعد صدای جیغ خواهرم را می شنیدم که می گفت باز این حالش بده و تا چند روز اصلا چیزی نمی فهمیدم . خواهرم از مادرم می خواست تا مرا مرتب ببرد فیزیو تراپی . خودش وقت نداشت . دو جا کار می کرد و هر چی پول داشت می داد تا مرا ببرند بیمارستان های درست و حسابی . اما مادرم خیلی به فیزیو تراپی اعتقاد نداشت . می گفت آنقدر می برمش امامزاده تا شفایش را بگیرم . آبجی معصومه این حرف ها را  قبول نداشت می گفت اگربه  کاری که می کنی اعتقاد داشته باشی یک روز جواب می گیری به شرطی که از راه درستش وارد بشوی . من حرف هایش را باور می کردم  چون هر وقت از فیزیو تراپی می آمدم خانه شبها راحت می خوابیدم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا این که  روزی رسید که آبجی یواشکی  لباس هایش ر ا ریخت تو یک ساک رنگ رو رفته  . گفت دانشگاه شهرستان قبول شده  و می رود که هم درس بخواند و هم کار بکند . من باورم شد اما مادرم باورش نشد. من دیدم که شب وقتی همه خواب بودند رفت اما مادرم می گوید که صبح زود رفت .  دم در که داشت می رفت ایستاد مرا بوسید و برای اولین بار گریه اش را دیدم.گفتم وایسا و دست بردم و یک ماه زرشکی چسباندم به پیشانی اش . اگه گفتی چه رنگیه ؟  دماغش را با پشت دست پاک کرد. چند بار پلک زد و گفت زرشکیه ! بعد دوباره که ماچم کرد دم گوشم گفت یک روز می آم و می برمت پیش خودم . مامانم می گوید محال است وقتی معصومه داشت می رفت تو خواب بودی . اما من یادم هست که بیدار بودم. مادرم می گوید که سرویس دانشگاه آمد دنبالش و رفت . اما می دانم تنها بود . مادرم این ها را به همه همسایه ها گفته و دوست دارد که همه حرف های او را باور کنند نه حرف های مرا .

- وا چرا ماتت زده داری نگام می کنی ؟ بیچاره ننه ات خل نشه خوبه ! یک روز خوش به زندگیش ندیده ! اگر ناهارت را نمی خوری ببرم ؟

خیلی وقت است که آبجی را ندیدم  و دیگر حوصله ندارم که از آسمان ماه بکنم . زمستان ها مرا می برند تو زیرزمین و تابستان ها می آورند توی حیاط . چند تابستان و زمستان گذشته است اما هنوز از آبجی خبری نشده است . کسی هم دیگر سراغی ازش نمی گیرد. یک بار آقا احمدی با مهدی و حمید آمدند دیدنم . آقا احمدی گفت که ماه آورده تا بچسباند توی دفترم اما وقتی فهمید که من خیلی وقت است که دیگر دفتری ندارم سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت . من هم دیوار را نشانش دادم و گفتم که با گچ هایی که می ریزد گاهی روی زمین مشق می نویسم.  او سرم را نوازش کرد بعد پا شد و روی زمین کنار مشق هام با گچ یک ماه و یک ستاره کشید که اصلا خوشم نیامد . وقتی هم داشت می رفت شنیدم که از مامانم سراغ آبجی را گرفت . کت و شلوار نو سورمه ای  تنش بود و وقتی می رفت زیرزمین بوی عطر گرفته بود. بعد شنیدم که مامانم گریه کرد و او گفت که همان بار اول که خواهرم را دیده بود حدس می زد که یاغی باشد . من معنی یاغی را نمی دانم اما می دانم شبیه همان چیزهایی است که همسایه  پشت خواهرم می گویند. من هم اعتقادم را قوی کردم آنقدر خواستم تا بالاخره از روی گلیم خودم را کشیدم طرف جایی که آقا معلم ماه و ستاره کشیده بود و با پاشنه پام همه را پاک کردم .

مادرم مرا کول  می کند ومی برد  فیزیوتراپی اما امامزاده زیاد تر می رویم و  درد دست و پام کلی بهتر شده است. هر دفعه که یکی از همسایه ها که مادرم بهشان می گوید آبجی می آید و می گوید که خواب شفای مرا دیده است ، من به خودم می گویم یادم باشد هروقت حوصله کردم دست ببرم تو آسمان و یک ماه بچسبانم به پییشانی او اما همین که یادم می آید کسی برای برگشت آبجی معصومه خوابی نمی بیند یا نذری نمی کند پشیمان می شوم  .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:1  توسط مریم طاهری مجد | 
 

شب بوی سپیده را گرفتست اما

تا روز هزار روز دیگر راه است

شعری از مرتضی طاهری مجد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:43  توسط مریم طاهری مجد | 
ای کاش دلتنگی نام کوچکی داشت

از طرف نشر قطره زنگ زدند و گفتند کتاب " هفت پیکر نظامی" از ارشاد مجوز گرفته . این کتاب با مقدمه استاد آیتی همراه است . حیف که همیشه خبر های خوب دیر می رسد . وقتی به استاد زنگ زدم و گفتم که کتابمان مجوز گرفت . خوشحال شد اما اگر کسالت می گذاشت مطمئن بودم بیش از این ها خوشحالی اش را بروز می داد  . چقدر رفتم فرهنگستان و خط به خط داستانهای کتاب نظامی و امیرخسرو را برایش خواندم و تشویقم می کرد. وقتی رفتم بیمارستان ایران مهر و لباس گشاد بیمارستان را تنش دیدم بدجوری پکر شدم . او را در لباس رسمی کار دوست دارم . کت و شلوار و یک کلاه بره که به جا لباسی اش آویزان است . امیدوارم بشود باز تو فرهنگستان ببینمش که دارد کتاب می خواند در حالی که منتظر آمدن من است . به نگهبانی زنگ زده و گفته که اگر فلانی آمد بگذارید ماشینش را بیاورد تو پارکینگ.

این روزها بیشتر از هر چیز وقتی به کار خانه داری و بچه داری مشغولم به مادرم فکر می کنم. به مادرهای دیگر . اگر در کنار خانه داری و بچه داری مطالعه و نوشتن نبود بی شک تحملم از بین می رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:0  توسط مریم طاهری مجد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خانه داری را به خبرنگاری ترجیح می دهم
مریم طاهری محد
کتاب ها : "آخشیگان "
"در چهار راهها خبری نیست"
" گفتگوهایی درباره گلشیری"

پیوندهای روزانه
گونیا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM